نویسنده:مهسا ساقی
بالاخره پس از مدتها هوا سرد شد و کاپشنپوش شدم. چترهایی که در دست عابران تاب میخوردند نشان میداد که رشت منتظر باران است. اما باران دیر کرده بود. این چند ساعت همروی تأخیر سهماههاش! درگیر افکار بارانیام بودم که تاکسی به سبزهمیدان رسید. چشمم را کشاندم داخل محوطه و دنبال اثری از جمعیتی که برای راهپیمایی آمده باشند گشتم. یکدفعه چشمم به پرچم بزرگ ایران قلاب شد. تاکسی دور سبزهمیدان چرخید و من دور پرچم. پیاده شدم و از روی سنگفرشهای قسمت آرامسازی شدۀ خیابان به سمت سبزهمیدان رفتم. ورودی سبزهمیدان بنر پیادهروی خانوادگی نصب بود. در خیالم تصور کردم ۱۶ خرداد ۱۲۹۹ است. میرزا و قشونش در سبزه میدان جمع شدهاند و من پا به پای مردمی که برای شنیدن سخنرانی میرزا وارد سبزهمیدان میشوند، به سمت محوطهی اصلی میروم.
پسر دوازده سیزده سالهای پرچم بزرگ ایران را در دست گرفته بود و میچرخاند. پرچم شور برداشته بود و همینطور که دور خودش میچرخید با صدای آهنگ «جوانان، پیران، گیلانه شیران، ویریزید، ویریزیدِ» استاد فریدون پوررضا مردم را از اطراف میدان فرا میخواند. آه میرزا! ۱۶ خرداد که پایههای حکومت جمهوری را در همین سبزهمیدان بنا کردی چقدر دلت میخواست روزی ایران را آزاد از دست اجنبی ببینی و قدرتمند و سربلند آهنگ آقای پوررضا هم با «عشقه تماشا نوکونید، غیرت حاشا نوکونید... ویریزید ویریزید... شیمی جان قوربان میرزا کوچی خان» تمام شد

مجری بلندگو را دست گرفت. سلام و ادبی عرض کرد و بعد از مختصر صحبتی از آقای منفرد، رئیس حوزه هنری، دعوت کرد تا در مورد راهپیمایی امروز توضیحاتی بدهند. آقای منفرد همراه دو گلپسرش در محل حاضر شد. صحبت را از لزوم شناساندن میرزا و خنثی کردن خطر تحریف شروع کردند. از شخصیت میرزا گفتند: «اینکه میرزا کوچک در سرمای کوهستان جان دادن نکته داره. در اون آخرین لحظات میرزا متوجه شده بود حرکتی که شروع کرده راه نجاتی نداره. اما گفت من تلاش خودم رو میکنم. میرم سمت عظمت خانم، تجدید قوا میکنم و برمیگردم. راه کوهستان رو انتخاب کرد و در راه رسیدن به هدفش جان داد و شهید شد. میرزا در حرکت شهید شد. بچههای ما در حرکت بودن رو از میرزا یاد میگیرن.» با خودم گفتم بله آقای منفرد، در این برهه از تاریخ که باید پایههای تعمق در جامعه گذاشته شود، نیاز است جنبههای پنهان زندگی میرزا را برای نسل جدید بیان کرد. در حرکت بودن نیاز نسل امروز است.
آقای منفرد اشاره کردند که یاد میرزا و حماسهای که نهضت جنگل آفرید نباید در کتابخانه خاک بخورد. به همین خاطر چند نفر اهل فرهنگ کمر همت بستند تا یاد و نام میرزا را احیا کنند. برنامههای مختلفی برای این منظور اجرا شد. کنگره میرزاکوچک خان، رویدادهای هنری و این راهپیمایی خانوادگی. سپس ادامه دادند: «این راهپیمایی اولین بار سال ۱۴۰۲ برگزار شد و امسال سال سومش هست. اما چرا از سبزهمیدان؟ سبزه میدان جاییست که میرزا تأسیس حکومت جمهوری رو اعلام کرد. البته یادگارهای دیگری هم در سبزه میدان داریم. سمت چپ جایی که الآن پارکینگ هست سینما خورشید، اولین سینمای رشت قرار داشت. در جنگ با میرزا کوچک خان و زمانی که گیلان رو اشغال کردند، یکی از اقدامات انگلیسیها بمباران سینما خورشید رشت بود. امیدواریم روزی برسه این حضور ما کمک کنه سینما خورشید احیا بشه. عزیزان ما صرفا از یک موضوع ایدئولوژیک، سیاسی یا مبارزاتی صحبت نمیکنیم. سینما خورشید اگر احیا بشه برای ما آورده اقتصادی میتونه داشته باشه. میتونه برای ما مخاطب جهانی ایجاد کنه. رشت رو صاحب شناختهشدهترین سینمای جهان کنه.
سبزهمیدان به عنوان مبدا حرکت انتخاب شد چون میرزا کوچک خان در حدود صد و چهار، پنج سال پیش اینجا اولین حکومت جمهوری رو در ایران اعلام کرد. این افتخار گیلان هست که تونسته گفتمان و مطالبه جمهوریت رو در ایران ایجاد کنه. در دهه ۶۰ رهبری بارها در خطبههای نماز جمعه به این موضوع اشاره کردن.» راست میگویید آقای منفرد. تفاوت میرزا در این بود که فقط سینه استعمار را نشانه نگرفت. او یک روحانی بود که حکومتی برپایه اسلام تشکیل داد تا نسخه حکومت جهانی خوداندیشهای غرب را هم درهم بپیچید.
«... شایسته نیست ما این موضوعات رو فراموش کنیم. اینها میتونه برای ما الهام بخش باشه. میزانی که میرزا کوچک خان به مردم مشارکت میداد، به اونها اجازه تجربه کردن میداد برای امروز ما قابل استفاده است.» با این حرف یاد ساخت جاده کسما به ماسوله در زمان نهضت جنگل افتادم که احداثش بر عهده مردم محلی گذاشته شد و مردم با هزینه و نیروی کار خود این جاده را ساختند.«بزرگواران وایستید و بزرگداشت میرزا کوچک خان رو دست بگیرید. کم نیارید. خسته نشید. انقدر این حرکت رو ادامه بدید. پرشورترش کنید. بچههای کوچیکی که الان اینجا هستند آینده گیلان رو خواهند ساخت. نگذارید اینها تصورشون از میرزا کوچک خان یک تصور خسته، خموده و بیحال باشه که حالا اگه امسال ۱۱ آذر براش مراسم نگیریم زیر سوال میریم. میرزا مرد حرکت بود و بچهها از میرزا میتونن حرکت رو یاد بگیرن.» حسن ختام سخنان آقای منفرد عطر صلواتی بود برای شادی
روح میرزا و سلامتی عزیزانی که در گمنامی برای برپایی مراسم تلاش کردند.
مجری میکروفون را دست گرفت و آغاز حرکت را اعلام کرد. ابتدای دسته راهپیمایی دو دانشآموز کتیبهای را در دست گرفتند که میرزا پشت سر امام حسین (ع) علمِ در دست آقا را گرفته و بالای آن با کش و قوس حروف نقش بسته بود «گیلان پس از قتل تو فرزند شهید است.» مجری اعلام کرد: «بدرقۀ این جمعیت با دستان مادر شهید محمدحسین جمشیدی انجام میشه. اولین سالگرد این شهید هم پنجشنبهست. قراره این جمعیت از زیر قرآن متبرکی که در دست ایشون قرار داره حرکت کنن و دعای این مادر شهید ان شا الله بدرقه این حرکت باشه.»
حٌسن آغاز حرکت شد این شعر مجری: «تقدیر یونسها گره خورده به دریاها/ تا رسم مردان خدا دریا دلی باشد/ از رشت مردی دل به دریا نه، به جنگل زد/ مرد خدا هم میتواند جنگلی باشد» مردم از سبزهمیدان به طرف خیابان به راه افتادند. صدای «چقدر جنگل خوسی ملت واسی» از بلندگوی ماشین صوت بلند شد. دسته از سر خیابان پیرسرا رد شد و به طرف خیابان لاکانی حرکت کرد. میرزا خیابان پیرسرا هم از تو یادگاری دارد. نمیدانم خانهی رستگار بود یا شفیعی ولی تو از بالکن یکی از خانههای این خیابان برای قشونت سخنرانی کرده بودی. چندتا از مادرها کالسکه و سه چرخه آورده بودند تا کودکشان خسته نشود. چشمم افتاد به عکس شهید سیده محیا صدیقی صابر که دست دختری هم سن و سال شهید بود. همراه مادرش که سه چرخه خواهرش را می راند راه میآمد. عکس سیده محیا، اینجا؟ برایم جالب بود!
با ورود به خیابان لاکانی جمعیت یک طرف مسیر راه میرفت و در خط دیگر ماشینها آرام میراندند. خادمها هم با پر سبز از کناره و عقب جمعیت مواظب امنیت حرکت مردم بودند. جلوی مسجد حجتالاسلام شفتی، دانشآموزان مدرسه صدرا که چادر به سر منتظر رسیدن دسته راهپیمایی بودند، با پرچم ایران وارد جمعیت شدند.

بین جمعیت دو شاخه گل گلایل توجهام جلب کرد. دو دختر ده- یازده ساله که با هم دوست بودند چادر به سر کنار مادرهایشان که شالی تیره رنگ بر سر داشتند راه میرفتند، برای ادای احترام به میرزا گل خریده بودند
حرکت که به خیابان رودباری رسید، ترانۀ گرم استاد ناصر مسعودی هم به آخر رسید و آقای عارفی پشت بلندگو خواند: « بر پدر بی سر گیلان سلام/ میرزاکوچیک خان سلام/ فدایی مکتب قرآن سلام/ میرزا کوچیک خان سلام» و جمعیت تکرار میکرد «میرزا کوچیک خان سلام» با خودم گفتم چه شعر قشنگی برای میرزا گفتهاند، هم گیلکیست، هم مفاهیم زیبایی دارد. «من تی مزار بیمیرم، ای شهید/ من از تو حاجت فگیرم ای شهید» عجب نکتهای گفتی شاعر! من این همه سر مزار میرزا رفتهام اصلا یادم نبود برای حاجتهایم نذرش کنم. بالاخره شهید خاص گیلان است، پیش خدا زیاد آبرو دارد.نزدیک پلِ درحال ساخت رودباری همینطور که چشم میگرداندم، مادری را دیدم که بیرون جمعیت از دخترش عکس میگرفت. در دست دختر قلبی بود شبیه پرچم ایران که عکس میرزا گوشهاش خورده بود. خواستم بروم صحبتی با آنها بکنم؛ اما این قسمت خیابان علاوه بر ماشینها باید حواسم به چاله چولهها هم میبود. پس تا پیدا کردن فرصت مناسب نزدیک به مادر و کودک حرکت میکردم که مبادا گمشان کنم شعر گیلکی که تمام شد صدای هیهات من الذله در خیابان طنین انداخت و ادامهاش مداح خواند: «روحانی مبارز، ای عاشق حسینی/ الگوی انقلابِ پیر خمینی» میرزا کسی چه میدانست پسری نوجوان که شبی درخوابش مهمان خانهاش شدی، روزی به عشق پیوستن به تو موقع برگشت از پابوسی امام هشتم راهش را از همکاروانیانش جدا کند و جای تهران راه گیلان را در پیش بگیرد. اما وقتی رسید که نهضت جنگل در آتش کینه اجنبی خاکستر شده بود. داغت پیوند خورده بود با روح و جان روحالله جوان و عاقبت روزی در قم سر باز کرد. صدای خاموش شدهی تو در ییلاق آلاله پشتهی گیلوان، با فریاد خمینی(ره) در جای جای ایران شنیده شد. داغ تو با خون رهروانت آبیاری شد؛ جوانه زد؛ قد کشید؛ گل داد و شد همین انقلاب چهل و شش ساله.
«ای میرزا یونس برای ما دعا کن/ ما را به راه و رسم قرآن آشنا کن... ای میرزا یونس برای ما دعا کن/ ما را برای حضرت زهرا سوا کن» به دعای مداح آمین گفتم از ته ته دلم. انتهای خیابان رودباری صدا مداح در سرود «کوچک خان» گم شد. صدای ایستگاه صلواتی مسجد الهادی بود که از عزاداران میرزا با چای پذیرایی میکردند.

راهپیمایان کمربندی شهید بهشتی را پشت سرگذاشتند و وارد بلوار شیون فومنی شدند. بین جدول وسط بلوار نقاشیهای قاب شده میرزا نشان میداد به سلیمانداراب نزدیک شدهایم
بالاخره ماشین حامل گل هم رسید و دسته های گل را به خادمین انتهای جمعیت داد. گلهای زرد داوودی بین مردم توزیع شد، یکی هم به من رسید. سرمست از بوی گل چشمم افتاد به پیرزنی که جلوی درب ستاد نیرو انتظامی رشت ایستاده بود. چادر گلدار را به کمر گرفته، علامت پیروزی را با انگشت نشان میداد، دستش را توی هوا میگرداند و زیر لب چیزی زمزمه میکرد. خواستم راه کج کنم بروم پیشش که دیدم یکی از خانمهای حوزه هنری پیش دستی کرده به سمتش رفت، گلی بهش داد و گرم صحبت شد.
بچههای مدرسۀ ملاصدرا هم جلوی در مدرسه با یک میز سیاهپوش، ایستگاه صلواتی سادهای برپا کرده بودند. جمعیت کم کم وارد خیابان شهید میرزاکوچک خان شد. ابتدای خیابان پیرزنی چادر مشکی به سر کنار سبد قارچ محلیاش نشسته بود و با نوحۀ مداح سینه میزد. جای سوزن انداختن نبود. دستۀ راهپیمایی کم کم وارد مسجد سلیمانداراب میشد. جمعیت چند ثانیه
حرکت میکرد بعد میایستاد. چشمم به دختری که کاردستی درست کرده بود افتاد. با مادرش برای دورماندن از فشار جمعیت کنار خیابان ایستاده بودند. فرصت را غنیمت شمردم و رفتم سر صحبت را باز کردم. از دخترک پرسیدم:« چی شد این کاردستی رو درست کردی؟» با صدای نرم و نازکش گفت: «به مامانم گفتم چی برای میرزا درست کنم تو راهپیمایی دست بگیرم که قشنگ باشه و میرزا دوست داشته باشه؟ گفت بیا با هم این کاردستی رو درست کنیم.» پرچم ایران را به شکل قلب درست کرده بود و یک گوشه تصویر میرزاکوچک را بریده و چسبانده بود و بقیه قلب برای میرزا نوشته بود: سردار جنگل جانفشانیات را قدردانیم!
جنگل از عطر نفسهای تو سرشار شده!
سردم بود دلم میخواست عدسی بگیرم یا یک لیوان چای بردارم اما ترجیح دادم خودم را بسپارم به گرمای چراغهای روشن اطراف مقبره تا از گرمی مراسم جا نمانم. در ورودی از سمت مزار میرزا برخلاف همیشه باز بود. جمعیت گرداگرد مقبره حلقه زده بودند. روی پلهها، دور مقبره و داخل حیاط. زن و مرد هر سن و سالی آمده بودند.
بالای پلهها دوستم را دیدم. مادربزرگش همسایه میرزا بود. رفتیم با هم گل را گذاشتیم روی سنگ قبر که پر شده بود از عطر گلهای تازه. آمدم داخل حیاط بین جمعیت. مردم دل داده بودند به صدای آقای حقشنو که میگفت: «ایستاده رو به روی دشمنان میهنش/ گیله مردی که ز روی غیرتش، دیندار بود/ یک وطن در خواب بود و یک نفر دلواپسش/ میرزا کوچک همان روحانی بیدار بود» پرچم سه رنگ ایران مقابل مقبره دور میچرخید. گویی با هر تکانش میخواست ثمره قیام میرزا را به همه یادآوری کند.
میرزا! حالا که فکر میکنم چقدر تو شبیه امام حسین (ع) هستی. نه فقط چون مثل آقایت سر از بدن جدا شد و بین سر و تنت فاصله افتاد. برای من تو شبیه سیدالشهدایی چون دشمنت فکر کرد چراغی که برافروختی را خاموش کرده. غافل از آنکه نهضتت ادامه پیدا کرد تا رسید به انقلاب ۵۷ و تا انقلاب مهدی هم این نهضت ادامه دارد. باران هم خود را به انتهای مراسم رساند و نرم نرم روی سر گیله مردمان با غیرت نشست. آخر مراسم، دستها بالا رفت و در کنار قبر میرزا برای تعجیل ظهور صاحبالزمان(عج) دعا کردند و صدای آمین مردم با صدای قرآن مأذنه پیوند خورد. مراسم تمام شد و برای نماز سمت مسجد رفتم.
میرزا باید بیشتر تو را بشناسم. باید غبار را کنار بزنم و داستان تو را بیشتر بکاوم. داستان تو و گیلان، داستان تو و هویتی که نگذاشتی گم شود، داستان تو و درسهای حوزوی، داستان تو و حکومتداری و داستان تو و مردم. مردم این واژۀ غریبه این روزهای ما که تو خوب آن را میشناختی.
.