تا ابد حسرت این دیدارها بر دل شاعران می‌ماند.

ای شوق قرار شاعران بدرود

سال گذشته در حیاط حوزه هنری عکس یادگاری گرفتیم با دوستان و فرستادیم توی گروه‌ها و تیتر زدیم: ساعتی قبل از دیدار. تا ابد حسرت این دیدارها بر دل شاعران می¬ماند. وای به دل آنان که امسال دعوت شده بودند تا در محضر رهبری شعر بخوانند.»
يکشنبه ۲۴ اسفند ۱۴۰۴ - ۰۸:۵۱
کد خبر :  ۳۵۴۴۹۱

نویسنه:طاهره مشایخ ای شوق قرار شاعران بدرود 

شب پانزدهم ماه مبارک رمضان راهی خانه شهید حامد کوچک­زاده می­شوم. قرار هر ساله شعر­خوانی امسال قرعه­اش به نام شهیدی از شهدای مدافع حرم افتاده که شنیدم دغدغه­اش مطالعه و کتابخوانی بوده. از شاعری و رسم و رسومش بی­اطلاعم و برایم سوال می­شود: «چرا محفل شعر امین»؟ بعد از کمی پرس­وجو می­فهمم تخلص جناب رهبری در شعر و شاعری «امین» بوده و برای همین به رسم نیمه­های ماه مبارک شاعرانی که از دیدار رهبری جا مانده­اند، در بیت حاج­آقا فلاحتی نماینده رهبری معظم، قرار شاعرانگی دارند که امسال به خاطر اشتغال ایشان در مجلس خبرگان برای انتخاب رهبری، خانه شهید کوچک­زاده می­شود وعده­گاه این قرار شاعرانه.

سرشار از ذوقِ دیدار شاعران قدم در راهی می­گذارم که برایم مسلم است این مجلس با همیشه فرق دارد و خودم را برای ساعات و دقایق خاصی آماده کرده­ام. می­خواهم در محضر هنرمندانی باشم که هنرشان ساختن شعر از کلمه است. در این سالها بارها دیدم که شاعران با هر رخداد اجتماعی، سریع دست به قلم شده و در کمتر از نیم­روز کلمات را به شعر درآورده­اند و به حالشان غبطه خورده­ام. دعوت­کننده تاکید می­کند: «تعدادی از این شاعران سالیان قبل به محفل شعر بیت رهبری دعوت شدند» این را که می­گوید بغضی که از یکشنبه سحر گلویم را چنگ می­زند، فعال می­شود و آه می­کشم.

با خودم زمزمه می­کنم: «محفل شعر بیت رهبری! چه بسا از همین افراد تعدادی اسمشان در فهرست دعوتی­های امسال بوده باشد و ای وای از حسرت و آه!» نفس عمیقی می­کشم و می­دانم که با صحنه­های خاصی از بروز احساسات طرف خواهم بود. بغض هنوز ته گلویم چنگ می­زند.

وارد کوچه پهنی می­شوم و می­دانم خانه شهید انتهای کوچه است. از کوچکی این دنیا؛ شش سال پیش، وقتی هنوز سردار سلیمانی را داشتیم و آیت الله رئیسی هم بود و سیدحسن نصرالله نیز و حتی سیدعلی خامنه­ای هم بود، برای دیدن دوستی به این کوچه آمده بودم و موقع برگشت عکس شهید کوچک­زاده که بالای دیوار خانه نصب بود، چشمم را گرفت. یعنی عکس طوری بالای دیوار نصب شده که هرکس وارد کوچه شود چشمش به تصویر شهید در انتهای کوچه روشن می­شود. هرچند که نور خورشید رنگ‌های زمینه عکس را خورده و تابلو باید احیا شود. شش سال قبل ایستاده بودم مقابل این خانه و زل زده بودم به عکس شهید. نمی­دانستم دست روزگار شش سال بعد دوباره من را به همین مکان می­آورد. آن هم در چه حال و هوایی. با آن بغض فروخورده. داغدار و عزادار. انگار آن روز، تماشای عکس شهید، به چشم خدا و ملائکش آمده بود که شش سال بعد به همان مکان دعوت شدم. این بار خیره به عکس شهید از دلم رد می­شود: «شهید آوینی مگر نگفته عالم محضر شهید است؟ پس ای شهید! تو که شاهدی در این چند روز چه به ما گذشته و چه داغ‌ها بر دل داریم، بچه‌های مدرسه شجره طیبه میناب و شهادت رهبر با اهل بیتش در حسینیه امام خمینی... ای شهید! از تو می­خواهم برای ما دعا کنی به­زودی انتقام خون رهبرمان را بگیریم.» امان از بغضی که گلو را چنگ می­زند.

جلوی در خانه بزرگواری راهنمایی می­کند طبقه اول بروم. از تعداد کفشهای جفت شده جلوی راه­پله می­فهمم ظاهرا مراسم به­موقع آغاز می­شود. بعد از پله­ها از لای در چشمم به پایه دوربین فیلمبرداری می­افتد. همسر شهید به استقبال می­آید و وقتی وارد می­شوم خدا را شکر می‌کنم کهخیلی از آدم‌ها را می­شناسم. این چند سال سعی کردم با محفل شاعران دم­خور شوم و کم و بیش تعدادی از آنها را بشناسم. به غیر از افراد فنی فیلمبرداری بقیه شاعر هستند و دستی در شعر دارند. ظاهرا وصله ناجورشان من هستم. یکی دونفری از دیدن من جا می­خورند و به زبان می­آیند: «به محفل ما شاعران خوش آمدید!» چند نفری از حوزه هنری گیلان را می­بینم که دوربین و میکروفون را مقابل دو تا مبل تک­نفره که ظاهرا جایگاه مجری و مهمان است آماده می­کنند.

طبق معمول خانم‌ها یک سمت و آقایان سمت دیگر. هنوز جاگیر نشدیم که آقای عابدپور نظممان را به­هم می­زند و از ما می­خواهد در قسمت پذیرایی خانه درست پشت به دوربین و مقابل مجری بنشینیم. چند نفر روی مبل می­نشینند و بقیه به پشتی تکیه می­دهند. وقتی جاگیر می­شوم کاغذ و قلم را از کیف بیرون می­آورم و چشمم مثل آهنربا گُله به گُله‌ی خانه دنبال یادگاری‌هایی از شهید می­گردد. اولینش تابلوی نقاشی بزرگی است از شهید، که قبلا در رسانه­ها دیدم. دخترهای شهید با چادر گلدار دوطرف پدر ایستاده­اند و هر سه به بیننده لبخند می­زنند. با پارچه سیاهی که به دیوار کنار شوفاژ زده­اند خانه کمی شبیه ایام محرم شده. از نوار سیاه روی قاب عکس رهبر شهید روی میز عسلی نزدیک جایگاه مجری تا عکس‌های رهبری روی میز تلویزیون و کنسول جلوی آشپزخانه. طعم سرور ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام با حزن شهادت امام امت، معجون شیرین و تلخی است که فقط برای یک شیعه و آزادیخواه قابل­درک است. امان از آن بغض ته گلو.

کمتر از دو ساعت به اذان مغرب مانده، یکی از حاضران قرآن تلاوت می­کند. خانه که با آیات قرآن معطر می­شود، تصویری بر مانیتور تلویزیون می­آید که این روزها زیاد دیدیم و شعارمان شده: «خدای خامنه­ای زنده است» و بعد صدای آشنای رهبر شهید: «در صدر اسلام، در جنگ احد...» فضای اتاق را پر می­کند. همان آقای همیشگی که موقع سخنرانی یک تکه کاغذ در دست داشتند تا از روی آن فهرست سخنرانی­شان را تنظیم کنند. کاری که فقط از یک پیر فرزانه برمی­آید. حاضران همه در سکوت و بهت چشم­شان به تلویزیون است. از بدو ورود برقی در چشم‌هایشان دیدم که جراتم را گرفته تا به چشم‌هایشان نگاه کنم. صدای رهبر شهید با همان لحن محکم که طبق اصول فن بیان بالا و پایین می­رود انگار نه فقط همه­‌ی ما را، بلکه خانه را تسخیر می­کند. تنها قطرات اشک است که در این تسخیر جرات دارند و آرام روی صورت حاضران می­غلتد. همه از همان بغض فروخورده­ای است که از یکشنبه سحر در چهره­ها کمین کرده. بغضی که توی گلو ایستاده است به انتظار. انگار همه در قرارداد ناننوشته­ای به هم قول داده­ایم تا روز پیروزی رخت عزا به تن داشته باشیم؛ اما تا نابودی قاتلش وقت برای زاری و گریه نداریم. لب‌های خشکیده و چشم‌های براق از اشک. این است آنچه من در چشم‌های این جماعت شاعر می­بینم که هنرشان در بازی کلمه و خلق منظوم است.

نمی‌دانم آیا با نگاه به چهره­شان و حسرتی که در آن خوابیده می­توانم تشخیص دهم کدام یک از این شعرا سال گذشته در محضر رهبر شعرخوانی داشتند؟ طاهره فردجوانی، مجری برنامه، انگار فکر من را می­خواند که برنامه با این جمله­ها آغاز می­کند: «بعد از این نیمه­های ماه مبارک رمضان، برای شاعرانی که دلداده امام شهید امت هستند، رنگ حسرت خواهد داشت.» سپس با قطعه شعری آن بغض فروخورده را نشانه می­گیرد:

اهریمنی که رهبر ما را شهید کرد

از او حسین ساخت، خودش را یزید کرد

هر بار اسم رهبر گرانقدر امت می­آید، دوست دارم به چهره حاضران نگاه کنم. گاهی سر می­چرخانم و نیم­نگاهی به آنها می­اندازم. حسرت و غبطه لابه­لای سکوت اتاق بر همه غلبه کرده. احمدعلی دیده­بان اولین شاعری است که بر صندلی روبروی مجری می­نشیند. سوز دلش را می­ریزد توی کلامش:

یک عمر چه رنج‌ها کشیدید آقا

لبخند زدید طعنه شنیدید آقا

با جان و تن خسته در آغوش خدا آرام شدید آقا

شاعر بعدی رضا نیکوکار است که او هم تجربه شعرخوانی در محضر رهبر گرانقدر را دارد. شعری که می­خواند، داغ داغ و تازه از تنور درآمده است و به قول خودش تا چند لحظه پیش مشغول ویرایش بوده:

رفتیم به دیدار، ولی یار نیامد

آن ماه تمام شب دیدار نیامد

رفتیم وقتی قافله سالار نیامد

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد

وقتی در انتهای هر بیت حاضران احسنت و آفرین می­گویند، پرت می­شوم به محفل شعر بیت رهبری. بارها از تلویزیون دیدم آن رهبر شهید دست به چانه، سر تکان می­دادند و لبخندزنان احسنت و آفرین می­گفتند. حتی یکی دوبار دیده بودم در توضیح ابیات چیزی می­گفتند، یا در وزن و قافیه به شاعر پیشنهاداتی می­دادند. رضا نیکوکار آنقدر محکم و حماسی شعرش را می­خواند که با صدای کوبنده­اش از بیت رهبری به خانه شهید برمی­گردم.

از پا ننشینیم که هنگام نبرد است

هنگام نبردِ همه با ابن زیاد است

از پا ننشینیم که هنگام خروش است

دیگر نفس آخر کفار وحوش است

موج احسنت و آفرین حاضران بالا می­گیرد. شاعر رحم نمی­کند و آخرین ضربه را به دل سوخته همکارانش می­زند: «فرماندهی کل قوا را نتوان کشت.»

نکته­ای کشف می­کنم از شاعران. خاصیت جمعشان این است که تجربه­های مشترک دارند. گاهی انتهای ابیات را جمع­خوانی می­کنند؛ طوری که انگار سال‌ها اشعار را با هم خوانده­اند. نیکوکار شعرش که تمام می­شود به جایگاهش برمی­گردد؛ اما پسر شاعر آخرین نفری است که هنوز آفرین­هایش ادامه دارد.

نوبت به نوبت شاعران روی صندلی می­نشینند و اشعارشان را می­خوانند تا می­رسیم به طیبه عباسی. شاعر جوانی که همان ابتدا با همان بغض فروخورده تعریف می­کند: «اولین بار که دعوت شدم به دیدار شاعران محضر رهبر شهیدمان، بیست و یک سالم بود. حضرت آقا آن شب آن قدر با شوق و دقت شعرها را گوش می­دادند و چای می­نوشیدند که مطمئنم همچنان هوای شاعران را دارند و برای ما دعا می­کنند.» آن بغض ته گلو انگار از هر شاعر به شاعر بعدی منتقل می­شود.

رقیه آزادنیا شاعر بعدی است که او هم طاقت نمی­آورد و زبان به افسوس باز می­کند: «سال گذشته در حیاط حوزه هنری عکس یادگاری گرفتیم با دوستان و فرستادیم توی گروه‌ها و تیتر زدیم: ساعتی قبل از دیدار. تا ابد حسرت این دیدارها بر دل شاعران می­ماند. وای به دل آنان که امسال دعوت شده بودند تا در محضر رهبری شعر بخوانند.»

در اشعار همه شاعران حاضر در محفل، ردِ داغِ شهادت رهبر، سوز دلم را زیادتر می­کند. این شاعران که صحبت روزمره­شان هم وزن و قافیه دارد، حالا چطور می­توانند این همه سوز را در خود نگه دارند؟

در توصیف سید مهدی بنی هاشمی، مجری چنین می­گوید: «ترانه و سرودشان بارها مورد توجه رهبر شهیدمون قرار گرفته.» او هم سنگ تمام می­گذارد و با اشعارش آه از سینه همه بیرون می­کشد:

دیدید پناهگاه خاکیش را

دیدید که بیت رهبری قصر نبود

تاریخ بگو که مانده چون مرد علی

از درد وطن نبوده بی­درد علی

یک عمر حسینیه او فرش نشد

با زیلوی ساده زندگی کرد علی

ای کهنه عبای وصله­دارش بدرود

ای هیبت همچو ذوالفقارش بدرود

ای زیلوی آبی و صفای بیتش بدرود

انگشتر و چفیه و وقارش بدرود

ای مردترین مرد زمانه بدرود

ای صاحب زهد بیکرانه بدرود

میلاد اماممان حسن شد آقا

ای شوق قرار شاعران بدرود

از معرفی مجری متوجه می­شوم مادر شهید محراب بشارتی هم مهمان محفل است. وقتی از پسرش می­پرسم می­گوید: «بعد از لیسانس رفته بود سربازی و فقط یک ماه به پایان خدمتش مانده بود که شهید شد.» از چهره­اش می­شود فهمید سنی ندارد و خیلی زود مادر شهید شده.

سارا رهنما وقتی روی صندلی می­نشیند قبل از شعرخوانی، اول از شاعرانی تشکر می­کند که برای دختران مینابی شعر گفتند و بعد از شاعرانی که برای گربه­ای که زیر باران مانده شعر می­گویند اما برای این روزها سکوت کردند گلایه می­کند. غمی در صدایش خوابیده که بخشی از همان بغض ته گلوست.

 از ابتدای مجلس منتظر بودم همسر شهید هم صحبت کند. بالاخره در حسن ختام شعرخوانی انتظارم برآورده می­شود و او مقابل طاهره فردجوانی می­نشیند و با صلابت می­گوید: «شهید حامد همیشه دعا می­کرد از عمر خودش کم و بر عمر رهبر اضافه شود.» هنوز حرفش تمام نشده، آه است که توی اتاق پخش می­شود. حس می­کنم از همنشینی با شاعران، کلامم دنبال وزن می­گردد و می­خواهد منظوم شود.

فردجوانی هم که خودش شاعر است، از چهارپاره­ای می­گوید که از حمله به مدرسه میناب شروع شده و تا خبر شهادت رهبر شکل گرفته:

خبر آمد که در دل میناب

دیو با کودکان در افتاده

خونشان را که ریخت

آمد گفت سمت مردم کمک فرستاده

و امان از این بغض فروخورده ته گلو. نزدیک اذان و افطار آقایان به طبقه بالا می­روند و خانم‌ها در منزل شهید می­مانند. افطار مهمان شهید کوچک­زاده می­شویم. به سبک گیلانی‌ها سفره افطار با آش قلمکار و شامی رشتی و بقیه مخلفات پر می­شود. شاعران به کمک همسر شهید می­روند و خیلی زود سفره چیده می­شود. موقع افطار تازه خاطرات شاعران گل کرده؛ پونه نیکوی و رقیه آزادنیا از اینکه چطور پایشان به ادبیات باز شد و شاعر شدند می­گویند. یاد خاطره طیبه عباسی می­افتم که گفت: «رهبر جرعه­جرعه چای می­نوشیدند و به اشعار بادقت گوش می­دادند.»

به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است. با کوله­باری از بعضی مصرع‌ها و ابیاتِ محفل شعر امین که در ذهنم حک شده از خانه بیرون می­آیم. برمی­گردم دوباره به عکس شهید کوچک­زاده و چشمانش که زیر نور ماه می­درخشد نگاه می­کنم. انگار دیگر آن آدم قبلی نیستم. از این محفل، از هر شاعری جمله­های منظومی به یادگار با خودم می­برم. در راه برگشت بخشی از شعر نیکوکار را زمزمه می­کنم:

جمهوری اسلامی ایران حرم ماست

آری به یقین حجت حق روی زمین است

سیدعلی خامنه­ای زنده­ترین است

و تکه­ای از شعر شاعر جوان گوهر قوامی «قسم به آیه قرآن خدا نمی­سوزد» توی گوشم زنگ می­خورد و اشعاری از مریم فرهمند که با کلماتش شعری در رثای رهبرش ساخته بود، هم بر زبانم مانده:

این داغ اگرچه تازه و جانسوز است

هر روز وطن زنده­تر از دیروز است

ما را ز سر بریده می­ترسانی

ایران حسین تا ابد پیروز است

و امان از این بغض که قرار است تا نابودی دشمن همان جا بماند که خودش انتقام را قوی­تر می­کند.

 

               

ارسال نظر