نویسنه:طاهره مشایخ
شب پانزدهم ماه مبارک رمضان راهی خانه شهید حامد کوچکزاده میشوم. قرار هر ساله شعرخوانی امسال قرعهاش به نام شهیدی از شهدای مدافع حرم افتاده که شنیدم دغدغهاش مطالعه و کتابخوانی بوده. از شاعری و رسم و رسومش بیاطلاعم و برایم سوال میشود: «چرا محفل شعر امین»؟ بعد از کمی پرسوجو میفهمم تخلص جناب رهبری در شعر و شاعری «امین» بوده و برای همین به رسم نیمههای ماه مبارک شاعرانی که از دیدار رهبری جا ماندهاند، در بیت حاجآقا فلاحتی نماینده رهبری معظم، قرار شاعرانگی دارند که امسال به خاطر اشتغال ایشان در مجلس خبرگان برای انتخاب رهبری، خانه شهید کوچکزاده میشود وعدهگاه این قرار شاعرانه.
سرشار از ذوقِ دیدار شاعران قدم در راهی میگذارم که برایم مسلم است این مجلس با همیشه فرق دارد و خودم را برای ساعات و دقایق خاصی آماده کردهام. میخواهم در محضر هنرمندانی باشم که هنرشان ساختن شعر از کلمه است. در این سالها بارها دیدم که شاعران با هر رخداد اجتماعی، سریع دست به قلم شده و در کمتر از نیمروز کلمات را به شعر درآوردهاند و به حالشان غبطه خوردهام. دعوتکننده تاکید میکند: «تعدادی از این شاعران سالیان قبل به محفل شعر بیت رهبری دعوت شدند» این را که میگوید بغضی که از یکشنبه سحر گلویم را چنگ میزند، فعال میشود و آه میکشم.
با خودم زمزمه میکنم: «محفل شعر بیت رهبری! چه بسا از همین افراد تعدادی اسمشان در فهرست دعوتیهای امسال بوده باشد و ای وای از حسرت و آه!» نفس عمیقی میکشم و میدانم که با صحنههای خاصی از بروز احساسات طرف خواهم بود. بغض هنوز ته گلویم چنگ میزند.
وارد کوچه پهنی میشوم و میدانم خانه شهید انتهای کوچه است. از کوچکی این دنیا؛ شش سال پیش، وقتی هنوز سردار سلیمانی را داشتیم و آیت الله رئیسی هم بود و سیدحسن نصرالله نیز و حتی سیدعلی خامنهای هم بود، برای دیدن دوستی به این کوچه آمده بودم و موقع برگشت عکس شهید کوچکزاده که بالای دیوار خانه نصب بود، چشمم را گرفت. یعنی عکس طوری بالای دیوار نصب شده که هرکس وارد کوچه شود چشمش به تصویر شهید در انتهای کوچه روشن میشود. هرچند که نور خورشید رنگهای زمینه عکس را خورده و تابلو باید احیا شود. شش سال قبل ایستاده بودم مقابل این خانه و زل زده بودم به عکس شهید. نمیدانستم دست روزگار شش سال بعد دوباره من را به همین مکان میآورد. آن هم در چه حال و هوایی. با آن بغض فروخورده. داغدار و عزادار. انگار آن روز، تماشای عکس شهید، به چشم خدا و ملائکش آمده بود که شش سال بعد به همان مکان دعوت شدم. این بار خیره به عکس شهید از دلم رد میشود: «شهید آوینی مگر نگفته عالم محضر شهید است؟ پس ای شهید! تو که شاهدی در این چند روز چه به ما گذشته و چه داغها بر دل داریم، بچههای مدرسه شجره طیبه میناب و شهادت رهبر با اهل بیتش در حسینیه امام خمینی... ای شهید! از تو میخواهم برای ما دعا کنی بهزودی انتقام خون رهبرمان را بگیریم.» امان از بغضی که گلو را چنگ میزند.
جلوی در خانه بزرگواری راهنمایی میکند طبقه اول بروم. از تعداد کفشهای جفت شده جلوی راهپله میفهمم ظاهرا مراسم بهموقع آغاز میشود. بعد از پلهها از لای در چشمم به پایه دوربین فیلمبرداری میافتد. همسر شهید به استقبال میآید و وقتی وارد میشوم خدا را شکر میکنم کهخیلی از آدمها را میشناسم. این چند سال سعی کردم با محفل شاعران دمخور شوم و کم و بیش تعدادی از آنها را بشناسم. به غیر از افراد فنی فیلمبرداری بقیه شاعر هستند و دستی در شعر دارند. ظاهرا وصله ناجورشان من هستم. یکی دونفری از دیدن من جا میخورند و به زبان میآیند: «به محفل ما شاعران خوش آمدید!» چند نفری از حوزه هنری گیلان را میبینم که دوربین و میکروفون را مقابل دو تا مبل تکنفره که ظاهرا جایگاه مجری و مهمان است آماده میکنند.
طبق معمول خانمها یک سمت و آقایان سمت دیگر. هنوز جاگیر نشدیم که آقای عابدپور نظممان را بههم میزند و از ما میخواهد در قسمت پذیرایی خانه درست پشت به دوربین و مقابل مجری بنشینیم. چند نفر روی مبل مینشینند و بقیه به پشتی تکیه میدهند. وقتی جاگیر میشوم کاغذ و قلم را از کیف بیرون میآورم و چشمم مثل آهنربا گُله به گُلهی خانه دنبال یادگاریهایی از شهید میگردد. اولینش تابلوی نقاشی بزرگی است از شهید، که قبلا در رسانهها دیدم. دخترهای شهید با چادر گلدار دوطرف پدر ایستادهاند و هر سه به بیننده لبخند میزنند. با پارچه سیاهی که به دیوار کنار شوفاژ زدهاند خانه کمی شبیه ایام محرم شده. از نوار سیاه روی قاب عکس رهبر شهید روی میز عسلی نزدیک جایگاه مجری تا عکسهای رهبری روی میز تلویزیون و کنسول جلوی آشپزخانه. طعم سرور ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام با حزن شهادت امام امت، معجون شیرین و تلخی است که فقط برای یک شیعه و آزادیخواه قابلدرک است. امان از آن بغض ته گلو.
کمتر از دو ساعت به اذان مغرب مانده، یکی از حاضران قرآن تلاوت میکند. خانه که با آیات قرآن معطر میشود، تصویری بر مانیتور تلویزیون میآید که این روزها زیاد دیدیم و شعارمان شده: «خدای خامنهای زنده است» و بعد صدای آشنای رهبر شهید: «در صدر اسلام، در جنگ احد...» فضای اتاق را پر میکند. همان آقای همیشگی که موقع سخنرانی یک تکه کاغذ در دست داشتند تا از روی آن فهرست سخنرانیشان را تنظیم کنند. کاری که فقط از یک پیر فرزانه برمیآید. حاضران همه در سکوت و بهت چشمشان به تلویزیون است. از بدو ورود برقی در چشمهایشان دیدم که جراتم را گرفته تا به چشمهایشان نگاه کنم. صدای رهبر شهید با همان لحن محکم که طبق اصول فن بیان بالا و پایین میرود انگار نه فقط همهی ما را، بلکه خانه را تسخیر میکند. تنها قطرات اشک است که در این تسخیر جرات دارند و آرام روی صورت حاضران میغلتد. همه از همان بغض فروخوردهای است که از یکشنبه سحر در چهرهها کمین کرده. بغضی که توی گلو ایستاده است به انتظار. انگار همه در قرارداد ناننوشتهای به هم قول دادهایم تا روز پیروزی رخت عزا به تن داشته باشیم؛ اما تا نابودی قاتلش وقت برای زاری و گریه نداریم. لبهای خشکیده و چشمهای براق از اشک. این است آنچه من در چشمهای این جماعت شاعر میبینم که هنرشان در بازی کلمه و خلق منظوم است.
نمیدانم آیا با نگاه به چهرهشان و حسرتی که در آن خوابیده میتوانم تشخیص دهم کدام یک از این شعرا سال گذشته در محضر رهبر شعرخوانی داشتند؟ طاهره فردجوانی، مجری برنامه، انگار فکر من را میخواند که برنامه با این جملهها آغاز میکند: «بعد از این نیمههای ماه مبارک رمضان، برای شاعرانی که دلداده امام شهید امت هستند، رنگ حسرت خواهد داشت.» سپس با قطعه شعری آن بغض فروخورده را نشانه میگیرد:
اهریمنی که رهبر ما را شهید کرد
از او حسین ساخت، خودش را یزید کرد
هر بار اسم رهبر گرانقدر امت میآید، دوست دارم به چهره حاضران نگاه کنم. گاهی سر میچرخانم و نیمنگاهی به آنها میاندازم. حسرت و غبطه لابهلای سکوت اتاق بر همه غلبه کرده. احمدعلی دیدهبان اولین شاعری است که بر صندلی روبروی مجری مینشیند. سوز دلش را میریزد توی کلامش:
یک عمر چه رنجها کشیدید آقا
لبخند زدید طعنه شنیدید آقا
با جان و تن خسته در آغوش خدا آرام شدید آقا
شاعر بعدی رضا نیکوکار است که او هم تجربه شعرخوانی در محضر رهبر گرانقدر را دارد. شعری که میخواند، داغ داغ و تازه از تنور درآمده است و به قول خودش تا چند لحظه پیش مشغول ویرایش بوده:
رفتیم به دیدار، ولی یار نیامد
آن ماه تمام شب دیدار نیامد
رفتیم وقتی قافله سالار نیامد
ای اهل حرم میر و علمدار نیامد
وقتی در انتهای هر بیت حاضران احسنت و آفرین میگویند، پرت میشوم به محفل شعر بیت رهبری. بارها از تلویزیون دیدم آن رهبر شهید دست به چانه، سر تکان میدادند و لبخندزنان احسنت و آفرین میگفتند. حتی یکی دوبار دیده بودم در توضیح ابیات چیزی میگفتند، یا در وزن و قافیه به شاعر پیشنهاداتی میدادند. رضا نیکوکار آنقدر محکم و حماسی شعرش را میخواند که با صدای کوبندهاش از بیت رهبری به خانه شهید برمیگردم.
از پا ننشینیم که هنگام نبرد است
هنگام نبردِ همه با ابن زیاد است
از پا ننشینیم که هنگام خروش است
دیگر نفس آخر کفار وحوش است
موج احسنت و آفرین حاضران بالا میگیرد. شاعر رحم نمیکند و آخرین ضربه را به دل سوخته همکارانش میزند: «فرماندهی کل قوا را نتوان کشت.»
نکتهای کشف میکنم از شاعران. خاصیت جمعشان این است که تجربههای مشترک دارند. گاهی انتهای ابیات را جمعخوانی میکنند؛ طوری که انگار سالها اشعار را با هم خواندهاند. نیکوکار شعرش که تمام میشود به جایگاهش برمیگردد؛ اما پسر شاعر آخرین نفری است که هنوز آفرینهایش ادامه دارد.
نوبت به نوبت شاعران روی صندلی مینشینند و اشعارشان را میخوانند تا میرسیم به طیبه عباسی. شاعر جوانی که همان ابتدا با همان بغض فروخورده تعریف میکند: «اولین بار که دعوت شدم به دیدار شاعران محضر رهبر شهیدمان، بیست و یک سالم بود. حضرت آقا آن شب آن قدر با شوق و دقت شعرها را گوش میدادند و چای مینوشیدند که مطمئنم همچنان هوای شاعران را دارند و برای ما دعا میکنند.» آن بغض ته گلو انگار از هر شاعر به شاعر بعدی منتقل میشود.
رقیه آزادنیا شاعر بعدی است که او هم طاقت نمیآورد و زبان به افسوس باز میکند: «سال گذشته در حیاط حوزه هنری عکس یادگاری گرفتیم با دوستان و فرستادیم توی گروهها و تیتر زدیم: ساعتی قبل از دیدار. تا ابد حسرت این دیدارها بر دل شاعران میماند. وای به دل آنان که امسال دعوت شده بودند تا در محضر رهبری شعر بخوانند.»
در اشعار همه شاعران حاضر در محفل، ردِ داغِ شهادت رهبر، سوز دلم را زیادتر میکند. این شاعران که صحبت روزمرهشان هم وزن و قافیه دارد، حالا چطور میتوانند این همه سوز را در خود نگه دارند؟
در توصیف سید مهدی بنی هاشمی، مجری چنین میگوید: «ترانه و سرودشان بارها مورد توجه رهبر شهیدمون قرار گرفته.» او هم سنگ تمام میگذارد و با اشعارش آه از سینه همه بیرون میکشد:
دیدید پناهگاه خاکیش را
دیدید که بیت رهبری قصر نبود
تاریخ بگو که مانده چون مرد علی
از درد وطن نبوده بیدرد علی
یک عمر حسینیه او فرش نشد
با زیلوی ساده زندگی کرد علی
ای کهنه عبای وصلهدارش بدرود
ای هیبت همچو ذوالفقارش بدرود
ای زیلوی آبی و صفای بیتش بدرود
انگشتر و چفیه و وقارش بدرود
ای مردترین مرد زمانه بدرود
ای صاحب زهد بیکرانه بدرود
میلاد اماممان حسن شد آقا
ای شوق قرار شاعران بدرود
از معرفی مجری متوجه میشوم مادر شهید محراب بشارتی هم مهمان محفل است. وقتی از پسرش میپرسم میگوید: «بعد از لیسانس رفته بود سربازی و فقط یک ماه به پایان خدمتش مانده بود که شهید شد.» از چهرهاش میشود فهمید سنی ندارد و خیلی زود مادر شهید شده.
سارا رهنما وقتی روی صندلی مینشیند قبل از شعرخوانی، اول از شاعرانی تشکر میکند که برای دختران مینابی شعر گفتند و بعد از شاعرانی که برای گربهای که زیر باران مانده شعر میگویند اما برای این روزها سکوت کردند گلایه میکند. غمی در صدایش خوابیده که بخشی از همان بغض ته گلوست.
از ابتدای مجلس منتظر بودم همسر شهید هم صحبت کند. بالاخره در حسن ختام شعرخوانی انتظارم برآورده میشود و او مقابل طاهره فردجوانی مینشیند و با صلابت میگوید: «شهید حامد همیشه دعا میکرد از عمر خودش کم و بر عمر رهبر اضافه شود.» هنوز حرفش تمام نشده، آه است که توی اتاق پخش میشود. حس میکنم از همنشینی با شاعران، کلامم دنبال وزن میگردد و میخواهد منظوم شود.
فردجوانی هم که خودش شاعر است، از چهارپارهای میگوید که از حمله به مدرسه میناب شروع شده و تا خبر شهادت رهبر شکل گرفته:
خبر آمد که در دل میناب
دیو با کودکان در افتاده
خونشان را که ریخت
آمد گفت سمت مردم کمک فرستاده
و امان از این بغض فروخورده ته گلو. نزدیک اذان و افطار آقایان به طبقه بالا میروند و خانمها در منزل شهید میمانند. افطار مهمان شهید کوچکزاده میشویم. به سبک گیلانیها سفره افطار با آش قلمکار و شامی رشتی و بقیه مخلفات پر میشود. شاعران به کمک همسر شهید میروند و خیلی زود سفره چیده میشود. موقع افطار تازه خاطرات شاعران گل کرده؛ پونه نیکوی و رقیه آزادنیا از اینکه چطور پایشان به ادبیات باز شد و شاعر شدند میگویند. یاد خاطره طیبه عباسی میافتم که گفت: «رهبر جرعهجرعه چای مینوشیدند و به اشعار بادقت گوش میدادند.»
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است. با کولهباری از بعضی مصرعها و ابیاتِ محفل شعر امین که در ذهنم حک شده از خانه بیرون میآیم. برمیگردم دوباره به عکس شهید کوچکزاده و چشمانش که زیر نور ماه میدرخشد نگاه میکنم. انگار دیگر آن آدم قبلی نیستم. از این محفل، از هر شاعری جملههای منظومی به یادگار با خودم میبرم. در راه برگشت بخشی از شعر نیکوکار را زمزمه میکنم:
جمهوری اسلامی ایران حرم ماست
آری به یقین حجت حق روی زمین است
سیدعلی خامنهای زندهترین است
و تکهای از شعر شاعر جوان گوهر قوامی «قسم به آیه قرآن خدا نمیسوزد» توی گوشم زنگ میخورد و اشعاری از مریم فرهمند که با کلماتش شعری در رثای رهبرش ساخته بود، هم بر زبانم مانده:
این داغ اگرچه تازه و جانسوز است
هر روز وطن زندهتر از دیروز است
ما را ز سر بریده میترسانی
ایران حسین تا ابد پیروز است
و امان از این بغض که قرار است تا نابودی دشمن همان جا بماند که خودش انتقام را قویتر میکند.