آخرین پنجشنبۀ سال، کرک و پر زمستان ریخته بود. آسمانِ رشت مثل آینههایِ هفتسین، شفاف، هوا آفتابی و شهر از یک طرف در تسخیر بساط ماهی قرمز و تُنگِ بلور و از طرف دیگر مست عطر رشته خشکار و جَلای شهدِ زولبیا بامیههای کیلویی دویست هزار تومانی بود
در این هوای ملس، دعوت شدیم به عصرانهای به صرف شعر. ساعت سه و نیم وارد حسینۀ منزل نمایندۀ ولی فقیه در گیلان شدیم. حسینه بود و کتیبههای محتشم، موکتهایی کرم رنگ و تمیز، با ردیفِ صندلیهایی که اتوبوسی و کنار هم چیده شده بودند. ما نشستیم و یکی، یکی شاعرانِ دعوت شده از راه میرسیدند و صندلیها پر میشدند. سهربع بعد از حضور همۀ میهمانان، حاجآقا فلاحتی وارد حسینیه شد و به رسم میزبانی با تکتک میهمانان سلام و احوالپرسی کرد.
بعد از اینکه دوست خوبم، طاهره فردجوانی که مجری محفل بود، به مسئولین فرهنگیِ حاضر در جلسه، خیرمقدم گفت؛ آقای بهرام مژدهی پشت میکروفون رفت و با مَطلع «کسی که نام او فراتر از تصور است»، شعری در رثای جنگلبان مظلوم تالش، شهید رشید غفاری خواند. بعد، چند کلمه از محفل شعرخوانیِ دوشنبههایِ کتابخانۀ امام حسن مجتبی(ع) به اسم "محفل ادبی دکتر معین" گفت که بخاطر مکان دستوپاگیر فعلی، بیصبرانه چشم به افتتاح کتابخانۀ مرکزی رشت دوخته است.
شاعر بعدی، سید عزیز صفوی، که از ماسال آمده بود و شعری مناجاتگونه با مطلع «چون چینی شکسته ز تو بیصداترم/ از موسم بهار بسی من رهاترم» خواند.
بعد از هر شعرخوانی، حاجآقا به رسم چاووشیخوانیِ حوالیِ عید، دستخوشی در کشکول شاعران میگذاشت. مثلاً از شاعر ماسالی به زبان خودش تشکر کرد.
شاعر بعدی، معلم جوان، خانم پورشعبانعلی بود که با شعر امام حسنیاش دلمان را چون پرندهای پر داد سمت بقیع. «چقدر صحن و سرای بقیع میچسبد/ اذان مأذنههای بقیع میچسبد». شعر که تمام شد، حاج آقا با چهرهای بغض کرده، در تصدیق شعر خانوم معلم گفت: یکی از جنایتهایی که در حق بقیع شده، این است که نه مأذنه دارد، نه موذن، نه چایخانه.
شاعر بعد، حسین حاجیپور، آقای معلم تولم شهری بود که شعر عاشقانهاش با مطلع «رفتیم و دیدهایم درِ عشق باز نیست»، فضا را عوض کرد. معلوم بود شور عاشقانۀ این شعر، حاجآقا را از حزن بی حرمی امام حسن(ع) خارج کرده؛ چون شاعر را با نکته بانمکی بدرقه کرد: بالاخره درش باز شد! هر جا که راز و نیاز باشد درش باز میشود.
مجری آمد از شاعر بعدی دعوت کند که حاج آقا تذکر داد: انصاف را بین دعوت از خانومها و آقایان رعایت کنید. نکند حق خانومها ضایع بشود.
خانم مجری، خاطر حاجآقا را از این مورد جمع کرد و توضیح داد: چون تعداد شاعرانِ آقا به نسبت خانومها بیشتر است، این ترتیب را انتخاب کردهایم.
خوشمان آمد حاجآقا. خوشمان آمد. چه خوب میدانید که این نوعِ لطیف خلقت، تشنۀ توجه است. توجه به حق و حقوق. بعد از تذکر حاجآقا، بادی به غبغب خانمها افتاد که توی این عروسی بعید است اول مردانه را برای شام ردیف کنند.
شاعر بعدی مرتضی حیدرزاده با مطلع «کسی هست حسین را یاری کند/ که راه کوفه هنوز بر مدار شمشیر یزید میچرخد»، فضا را از یاد سردار سلیمانی شهیدمان آکنده کرد و جلسه را به خانم هاشمی سپرد که با شعری نوجوانانه عطر گل محمدی را در مشاممان پیچاند.
نوبت به آقای بنیهاشمی، شاعر لنگرودی سلام فرمانده رسید که با طنین سیاسی حماسی، شعرِ«آن زمانه لیاقتش این بود که نبیند ولایت حیدر» را برایمان خواند و بعد از او با مطلع «عبای خاکی تو آیههای خدمت توست» از طلبۀ شاعر، وحید لقمانی، آهی از نهادمان به یاد شهیدِ جمهور برخواست.
شاعر بعدی، امیررضا بابایی، جوانِ دانشگاهِ گیلانی بود. اهل چاف و چمخاله. از همه برای شرکت در انجمن ادبی ققنوس که چراغش در دانشگاه گیلان روشن شده بود، دعوت کرد و تا تنور را گرم دید، از حاج آقا خواست که برای آب شدن یخ تشکلهای دانشجویی، که از اتفاقات سال ۱۴۰۱ به بعد بخاطر بیمهری مسئولین در انجمادی خودخواسته فرو رفتهاند، ریش سفیدانه آستینی بالا بزند.
شاعربعدی، رقیه سعیدی، خانم معلمی بود که اولین شعرش را در مدح امیرالمؤمنین به زبان ترکی برایمان خواند و شعر بعدی را با بیت «دیده بودم که مادری، روزی/ لالهاش را قدم قدم بوسید»، تقدیم به امالبنینهای معاصر، مادران شهدا کرد.
شاعر املشی، آقای ابوالحسنی پشت میکروفون رفت و از قدیمیترین انجمنهای شعر گیلان و املش برایمان گفت و غزلی با مطلع «کسی که خوب نگه داشت احترام درخت/ هنوز هیچ نمیداند از تمام درخت» خواند.
تا اینجای جلسه، حاجآقا با حوصله و دقت، دل به اشعار داده بود تا اینکه نوبت شعرخوانی به شاعر هم لباس حاجآقا رسید. وقتی خانم مجری در معرفی حاجآقای باقیزاده گفت: ایشان شاعر نوحۀ معروفِ "من ایرانم و تو عراقی، چه فراقی، چه فراقی"، هستند؛ پیشانی حاجآقا از لبخندِ شوق، چین افتاد و با شنیدن این بیتِ معروف، گل از گلشان شکفت. به راستی هر چه حس و حال و اشتراکات یک شعر و روایت بیشتر باشد، میزان اثر گذاریاش بیشتر خواهد بود. این نتیجه، در چند شعر باقیزاده که اکثرمان زمزمهاش را از بر هستیم، خیلی به چشم میخورد.
خانم طیبه عباسی، شاعرِ بعدی بود که پشت میکروفن رفت و در پاسخ به سؤال چه خبرِ مجری گفت: اول سلامتی و بعد مجموعه شعرم، به اسم ابد، در صف چاپ انتشارات سورۀ مهر است و ابیاتی حماسی در رثای یحیی سنوار، فرماندهی غیور فلسطینی خواند.
نه اینکه فکر کنید دو سه ساعت گرسنه و تشنه، خشک و عصا قورت داده نشستیم و از مناجات و حماسه و حزن و تشویش شنیدیم، نخیر. اتفاقا تغییر جوّ جلسه، کاملاً بهاری بود. گاهی ابری میشد و از پس یک تندر کوتاه، آفتابی پهن میتابید. ترانهسرایی به اسم فرزین پورمحمد، ترانهای رنگ و لعاب دار خواند با این مطلع «میدونی که چشمات مهمه برام. زیر هر دوتاشونو خط میکشی» و با کلماتی مثل "ول کردن دستام"، "منو کمتر از حد معمول میخوای" ،"موی جو گندمی" ،"خط چشمت آغاز جنگ" و "خط لب" آنقدر سوز و گداز عاشقانه کرد که آخرسر حاج آقا به حرف آمد: این شعر شما اشک ما را درآورد.
این توجۀ مخصوص حاجآقا به ترانۀ مذکور، مرا یاد مکالمۀ روز قبل با دوستم انداخت. آنجا که بهش گفتم: دیدی اکثر کتابهای عاشقانۀ دفاع مقدس، از رهبری تقریظ گرفتن. بعد چیزی توی سرم جواب میداد: وقتی آقا از کتابهای عاشقانه حمایت میکنه، نمایندهشون هم از شعرهای عاشقانه. نتیجه این کشمکش درونی، لبخندی شد که هر کاری کردم نتوانستم قورتش بدهم.
برکت زمان، جوری بود که خانم مجری هم شعری که برای مادر شهید، تورج خدمتی سروده بود برایمان خواند و بدهکاری همیشگیمان به مادران شهدا را یادمان انداخت.
و در پایانِ شعرخوانیها، آقای پرحلم با زبان گیلکی آخرین شعر محفل را خواند و ما بالاخره گالشی دیدیم که "خو باوارده ماستا بخورد".
ساعت حوالی شش بود که از تابلوی نقاشی بانوی هنرمند گیلانی، با عنوان "دست حاجقاسم" رونمایی شد. حالا شاعرانی که میزبان، با دقت و حوصله به اشعارشان گوش داده بود، به رسم ادب باید چند دقیقه پای صحبتهای میزبان مینشستند. حاج آقا فلاحتی پیش از هر چیز، در قالب یک خواهش دوستانه، همه را به محدود کردن استفاده از موبایل دعوت کرد و بعد در ستایش عنصر خیال، نکتههای جالبی گفتند. اینکه: شعر از مقوله خیال است. حتی فلسفهای که روی صحبتش با حقیقت است، آن هم گاهی به خیال مربوط میشود. فلسفه برای وجود، یک نگاه ذهنی دارد که ملاصدرا در اسفار به آن پرداخته؛ اتحاد عقل و عاقل و معقول. خلاقیتِ ذهن انسان در عالم هستی، یکی از معجزات و کرامات خالق به انسان است.
معلوم میشد که ما مستمعین خوش ظرفیتی بودیم که حاج اقا را به قول خودش در ادامه دادن حرفهای قلمبه سلمبهاش بر سر ذوق آوردیم: همانقدر که عمیق شدن در بحث و موضوعی مهم است، رقیق شدن در آن هم اهمیت دارد. این رقّت، در زنان نمود بیشتری دارد. بقدری که خداوند، موجودی مثل انسان را از بطن یک زن پرورانده و راهی عرصه حیات میکند. رقّت، یکی از زیباترین کرامتهای الهیست که به زنان عطا شده. جلوۀ دیگر این رقت، در وجود شاعران است. شاعر تلاش میکند این رقت را غالَبگیری بکند (با تاکید بر اینکه غالب نه قالب). تلاش شاعرِ عمیق و دلداده، به خیال این است که دیگران شعرش را بفهمند. میخواهد آهنگ دلش که از قلمش ساری و بر صفحه جاری شده را دیگران درک کنند. (شعرگویان، جان فدای شعر سنجان میکنند)
حاج آقا به رسم همۀ پدربزرگها، صحبتهایش را با نقل احوالات یکی از عرفای گیلانی، به اسم آقا "سید محمد باقر شفتی"، معروف به حجت الاسلام، به پایان رساند.
جلسۀ چهارمین محفل شعرخوانی حوزۀ هنری گیلان، از رسمیت خارج شد. گپوگفتهای دوستانه با حاجآقا از دقایق منتهی به اذان و افطار، قابهایی به یادماندنی ساخت که امیدواریم مستمر و مکرر باشد.
پنج شنبه ۲۳ اسفند_ ۱۴۰۳/ حمیده عاشورنیا